تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها

تقدیم به کسی که همه وجود منه (مینای عزیز تر از جانم)

زنده ماندن یعنی نمردن در دلها

زنده ماندن یعنی نمردن در دلها
 
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد
 
كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
 
 
اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد
 
 
ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند
 
 
کسانی که با افکار عالی و خوب دمسازند ، هرگز تنها نیستند
 
انديشمند بودن فقط به هنگام خشم معلوم ميشود
 
ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است
 
 
حسادت ما به ديگران بيشتر از ديگران خودمان را نابود ميكند
 
آن کسانی که می خواهند همواره بی نیاز مانند ، باید ییوسته از آرزوها چشم پوشند
 
 
خردمند ترین افراد کسی است که در جستجوی خداوند است. و موفق ترین افراد هم کسی است که خداوند را یافته است
 
موفقیتهای بزرگ تنها در صورتی نصیب انسان میشود که از شروع های کوچک رازی باشد
 
 
معمولا بهترين نقطه براي شروع ، همان مكاني است كه الان در آن قرار داريد
 
 
وظيفه شما در زندگي تغيير دادن دنيا نيست وظيفه شما تغيير دادن خودتان است
 
 
پرواز را یاد بگیر....پرنده رفتنی است

 

 


 

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت


یادم باشد

 

Image hosting by TinyPic

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه

مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به

اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم !


 

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه ها

 
نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است. بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست
*.*.*.*.*.*. *
اي کساني که مامور دفن من هستيد مرا درتابوتي سياه بگذاريد تا همه بدانند هرچه سيه روزي بود من کشيدم چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند که چشم براهش بودم و دستم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند چيزي با خود نمي برم يک دسته گل پژمرده روي مزارم بگذاريد تا همه بدانند جواني بودم ولي زود پژمردم 
*.*.*.*.*.*. *
اگر خواستي يه کسي ، عاشق هم نفسي ، عمرشو حيرونت کنه ، جونشو قربونت کنه ، جون مادرت رو ما يکي حساب نکن
*.*.*.*.*.*. *
 بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند
*.*.*.*.*.*. *
كسي با سكوتش مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد كسي با نگاهش مرا تا درندشت درياي خون برد ××× مرا بازگردان! مرا اي به پايان رسانيده آغاز گردان
*.*.*.*.*.*. *
باد که مياد آروم آروم قاصدک هارو مياره دلم ميگه خدا کنه باز خبر از تو بياره چشام همش تا به سحر به ياد تو خواب نداره خاطره ها جون مي گيره باز تو رو يادم مياره
*.*.*.*.*.*. *
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در كلبه‌ي تنهايي‌هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد، شايد در سكوتي يا شايد در شبي سرد و باراني... بگذار كسي نداند كه هنوز دوستش دارم...
*.*.*.*.*.*. *
تو نباشي نمي خوام لحظه اي رو سر بکنم نمي دونم بعد تو من چي رو باور بکنم نميتونم نميتونم نميتونم من تو رو رها کنم بعد تو من چه کسي رو عشق من صدا کنم
*.*.*.*.*.*. *
با ما بگو رضاي تو گر در شکست ماست... پروانه ايم و سوختن ما به دست ماست


 

نوشته شده توسط مجتبی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت


خواستم تا بار ديگر...

خواستم تا بار ديگر داستانی بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .         
 
 
سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟!
اولين بار وقتي به دنيات مياره...
دومين بار وقتي عاشقت ميکنه...
سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود
و بس
...
 
                                        


 

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت


" مي روم شايد كه زندگي را دريابم"

در سراشيبي كه نامش زندگي است ،
با همه بيگانگي ها مي روم
در سكوت سرد غمگين زمان
بي هدف ، بي يار و تنها مي روم
مي روم شايد كه در دشتي كه
نامش زندگي است ، بازيابم آنچه را
كه گم كرده ام
چرا كه زندگي همچون سيب سرخي است
كه روزگار آن را دو نيم كرده است ، كه
نيمه اول در انتظار نيمه دوم و نيمه دوم
به دنبال نيمه اول است
نيمه هايي كه از پي عشق سر به بيابان مي گذارند،
بياباني كه در دشتهاي مهر و محبت ، گم شده اي
بيش نيست
و انسان بايد زندگي را باور داشته باشد
تا گذر ثانيه ها را با تمام وجود حس كند
ثانيه هايي كه به تندي باد مي آيند و مي روند
و در سهايي از عشق و محبت به انسان مي دهند،
درسهايي كه گذشت در برابر نفرت ها و
نابرابري ها را در گوشها زمزمه مي كنند....


 

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت




MySpace Glitter Graphics این گل رو تقدیم می کنم به همه شما دوستان عزیز


 

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


من تو را می خواهم

تو را از بین هزاران گل سرخ شبنم نخورده جدا کردم
 
من تو را می خواهم
من خدای درونت را از خدای درونم می خواهم
می خواهمت آنطور که شب مهتاب را
می خواهمت آنطور که ماهی آب را
می خواهمت امروز نه آنکه فردا را بدون تو بخواهم
تو را برای همیشه
و
همیشه را برای تو می خواهم
سرمای طلوع خورشید ، سرمای بی ماه بودن را نغمه می دهد
آسمان بی ماه  و
من بی تو را چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟
هر چه می خواهم ماتم دوریت را از خود دور کنم بیشتر با من اجین میشوی
 
هنوز دوستت دارم
هنوز می پرستمت
کاش کنارت بودم و بر روی قلبت سرم را می کشتم
تا بدانی مرگم را
کاش دستانت را داشتم تا بر روی  قلبم می گذاشتم
تا بدانی زندگی ام را
پایان ده این لحظات بی تو شکستن را
دیگر ساقه ای  برایم نمانده تا تبر نبودت بشکندش
می خواهمت              کاش می خواستی ام
می بوسمت                کاش بوسیدنت تکرار میشد
می گریمت               
کاش نبودت با بودنت برابر میشد و به بودنت ختم میشد!
ای زیلای مهتابی آسمان بی کسی ام
   دوستت دارم   
 

                                    


 

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت


نغمه درد

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بیخبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
 چون تو در جهان نجسته ام هنوز
 تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببینمت
 غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
 شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو 

 
سبز باشین


 

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت


آرزوهام

 
آرزوهایم زیر انبوهی از خاکستر هنوز نفس می کشند... هنوز شعله ورند... نسیم مهربانی تو کی می وزد؟؟
 
چه کردی با من؟...   
ميخواهم بنويسم...
اما از چه؟از کي؟
و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟....
چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند...
اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي...
تنها دعاي شبانه ام...
مي خواهم بنويسم...
از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته...
از آرزوها و دعا هاي بيهوده...
هنوز دستانم ميلرزد ...
اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم....
نمي نويسم چگونه مي پرستمت...
مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...
مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم...
اي که بي من قصد رفتن مي کني...
مي خواهم بنويسم اما چه سود؟...
تو که نخوانده دوررش مي اندازي....
چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..
ديگر نمي خواهم بنويسم ...
ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي...
نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود...
رد کردي...
نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ...
اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد...


 

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


غمی تازه نفس

            در روزگاری هستیم که بسیاری چیز ها را می توان دید و

 
باور نکرد و بسیاری چیز ها را ندیده باور کرد.
 
*****
 
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
 
ره خوابم زدو ماندم بیدار
 
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع
 
سایه ی دسته گلی بر دیوار.
 
همه گل بود ،ولی روح نداشت
 
سایه ای مضطرب و لرزان بود
 
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
 
گوییا مرده ی سرگران بود!
 
شمع ،خاموش شد از تندی باد.
 
اثر از سایه به دیوار نماند!
 
کس نپرسید کجا رفت، که بود،
 
که دمی چند درین جا گذراند!
 
این منم خسته درین کلبه ی تنگ
 
جسم درمانده ام از روح کجاست
 
من اگر سایه ی خویشم، یا رب،
 
روح آواره ی من کیست، کجاست؟
 
 
           ( فریدون مشیری)
 


 

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 
اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیز


 

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت