تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها

تقدیم به کسی که همه وجود منه (مینای عزیز تر از جانم)

دوست داشتن يعني

 

دوست داشتن يعني
 

 
دوست داشتن يعني
گلي به دستت مي دهم
تا دروازه اي  به گلستاني بگشائي

 

 
آينه هاي موازي
دوست داشتنم را
 وسعت مي دهند

 

 دوست داشتني
چرا نمي شوم
در چشم ماهي ؟

  
 

عقربه که تند تر مي چرخد
دوست داشتنم
گر مي گيرد
 
ازمن مرنج
تلاش کن
دوستت بدارم
 
 
  

صداي بارش باران
نمي گذارد بگويم
دوستت دارم

 

از درخت دوست داشتن
اگر مي تواني
 پيچک ترديد را جداکن

 

درخت تنهائيم را
با دوست داشتن
 تزيين کردم
 

همه چيز گران و سخت شده
دوست داشتن فقط
ارزان است و ساده
 
 
تا گل محمدي حسد نورزد
 دوست داشتنت را
 پنهان کردم 
 
 
 
حس دوست داشتن
به قشنگي دوست داشتن نيست
 
 

تا دوستش نداشتم
ندانستم
که دوستش دارم

 

چون دوستت دارم
سخت ترين کلام
« دوستت دارم » گفتن است

 
 

دلت مي خواهد
دوست بداري يا دوستت بدارند
اگر مي خواهي دوست بداري
دوستت دارم
 

  عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی

 
دریچه ای مجازی
 
 
 
سیب گاز زده ای در دست دارم
                                 اما
                                 دهانم خالی است
چه کسی مهمانی بره ها را آشفت
من
آکواریومم را تمیز می کنم
                    و با لذت
به ماهی ها غذا خواهم داد
من
برای خودم
عمرم که در گذر است
                     نمی گریم
من برای خداوند که پیر می شود
                                 می گریم
 
اشک های من مقدس نیستند
اشک های من مقدس نیستند
و کسی که به مهمانی نیامد هنوز خسته است
                               هنوز هم می ترسد
                               هنوز هم در حسرت است
 
هنوز هم یاد آغوش های شیرین خواهد کرد
یاد درد هایی که می بخشید
یاد شهوت هایی که خالی می شد
 
دخترک دامنش را برای عشق پرداخت
اما فقط جوابش 
             انگار 
            هوس بود و بس
 
دخترک گریه می کند
                    آرام
                       آرام
                          آرام
                          و گه گاهی هم می میرد
 


 

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


چه کسی اهمیت می دهد؟

چه کسی اهمیت می دهد؟ نگاهی در امتداد کوچه ،  چشم به راه سفر کرده ای باشد؟
چه کسی اهمیت می دهد؟ گریه های شبانه کودکی ، در انزوای آن شب شوم مردابی از اشک آفریده باشد؟؟
چه کسی اهمیت می دهد؟ میان من و پنجره بسته ..چه رازی نهان است.. و آن سایه ، از کنار میله های سبز خانه برای ابد رفته است
چه کسی اهمیت می دهد ؟ اتاقک ویران شده روزگاری جایگاه سایه بوده است و راز پنجره
بسته میله های سبز ، اتاقک ویران و دری که به سوی هیچ برای ابد میان من و آن باقی ، خواهد ماند. 
   چه کسی اهمیت میدهد؟؟؟؟
عاشق هم باشيد،اما عشق را به بندي بر پاي يكديگر بدل نكنيد.
بگذاريد تا عشق دريايي باشد خروشان در ميان سواحل ارواحتان ...
با هم بخوانيد و پاي كوبي كنيد وشاد باشيد ،اما حريم تنهايي يكديگر را پاس داريد،
كه تارهاي عود از هم جدايند گرچه يك نغمه را مي نوازند. دل هايتان را به هم
بسپاريد و نه آزادي تان را. در كنار هم بايستيد ، اما نه آنچنان نزديك ، كه ستونهاي
 معبد دور از هم پا برجايند و درخت بلوط و سپيدار زير سايه هم رشد نمي كنند.
 
تقدیم گروه ترانه ها
باز هم خاطره ام یاری داد
که در این صبح سپید آرزو
باز گویم غم دل با تو که از شهر  غزل می آیی
درک غم, راز دلم, بهتر و بهتر تو فقط می دانی
یاد دارم که شبی تار و سیاه
من و دل ساکت و آرام ولی منتظر حادثه ای
در کمینگاه زمان
در پی گام نهادن رو به فرداها بودم
ناگهان دست فلک باز ربود
شاخه نازک آمال دلم
پر گشود از دل من آه زمان
اشک جاری شد و غم مهمان
و از آن وقت دگر هیچ ندانم
که چسان من بودم؟
 که چسان من هستم؟
و چرا می مانم ؟
شانه گریه من کو کجاست؟
آه وقت وداع باز رسید
سر من گوشه دیوار گریست
 
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست 
 
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم
 
هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه شود.
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد.
هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد.
وهیچ بهاری نمی اید مگر سال دیگری در پیش باشد.
پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت را صفا دهد.
گل های عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به دیگران هدیه کنی .
خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بیادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.
و بهار بیاید تا بدانی باز هم فر صت بودن هست......

   « عشق ما را با هم یکی کرد . پس چه کسی میتواند ما را جدا سازد؟

مرگ ما را با خود برد ، پس چه کسی میتواند بازگرداند ؟»
صاف و زلال مثل آب
صمیمی و پاک مثل خاک
مثل ستاره در سایه سار صبح پابه پای رفتن و رفتن
مثل ابر که میل به بارش دارد
مثل گل که تشنه عطر افشانی است
دیدیم که:
فرمان چشمه به رفتن است نماندن و سرریز شدن
پس رها...رها شدیم که این خود اتفاق است
آن لحظه سرزدن از خویش
نه بالیدن تا کی یا سروی یا که بلوطی برومند وهمسایه خورشید
که تنها سبزینه ای تازه از خاک سخت رسته
عفیف و بی پیرایه درست مثل او
..............
نیمکت کهنه باغ خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی
..............
شبی در من است
که به هیچش نمی توان شکست
لیلای مرا تازیانه نمی زنند
و طعنی بر تنم نیست
چونان که عیسی را بر تن است
اما
غمی با من است که به هیچش نمی توان گسست
...........
سلام .خیلی از دوستای شما تو گروه به من میل زدن خواستن بهتون بگم تو این روزا براشون دعا کنید.امیدوارم به آرزوهاتون برسید....
..............
 


 

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت


باورش کردم

باورش کردم
No
و ندانستم تمام حرفهایش فریب است
خنده هایش دروغ و بی احساس
گریه هایش هم کمی عجیب است
ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند
ساحر است می خواهد سحر سامانم کند
ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی
برای اغفال من می آید از در دلبستگی
باورش کردم
و حرفهایش را شنیدم
دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم
زبان بازیش که تمام شد
دل ساده ام که رام شد
دیگر دوست داشتنی در کار نبود
دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود
راست و دروغ به عشق من قسم خورد
چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد
حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را
فریبی بیش نبود
او که دم از محبوبیت میزد
در شهر خود غریبی بیش نبود
او از عشق بی نصیب بود
او کارش فریب بود
او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت
یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت
او همیشه فکر دلبری بود
چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود
او به وفا و صداقت کرده بود پشت
او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.
مطرب دل
 
با من صنما دل يكدله كن
گر سر ننهم ، آنگه گله كن
 
مجنون شده ام از بهر خدا
زان زلف خوشت يك سلسله كن
 
سي پاره به كف ، صد پاره شكست
صد پاره منم ، ترك چِله كن
 
اي مطرب دل ، زان نغمه ي خوش
اين مغز مرا پر مشغله كن
 
اي موسي جان ، شبان شده اي
بر طور برآ ، ترك گَله كن
در این دیار حرکت
ما همه حیرانیم ،
همه سرگردانیم
و سر گردانیم .
راستی !
« خانه ی دوست کجاست؟»
پای اسب خستگی مان هر چند
به خار بیابان تاول می ترکاند
 اما همچنان
سرگشته و حیران
جرم دانستن را
می دهیم تاوان.
می گویند
نزدیک خانه ی دوست باغی ست
که قمری خانه دارد
ولی کو؟
سرگردانم اما
 نبینم سپهداری
هر چه می گردانم.
شاید بهتر است بخوابم
و من دل به تاریکی می سپارم
 تسلیم خواب بی خوابی می شوم
پلک های خسته پا از راه دراز را
 رخصت نشستن می دهم؛
شاید رهگذری
دست به شانه ام زد وگفت
 خانه ی دوست کجاست !
        

در خيالت مثل من پرواز كن

تو خود عشقي مرا اغاز كن

سرزمين ارزوهايت كجاست

امدم در را به رويم باز كن

با من از بارون و از شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز كن

عشق تو يك اتفاق ساده نيست

با نگاهت باز هم اغجاز كن

 

 هرگاه يك مسيحي ميميرد بر سر مزارش

صليبي مي اويزند تا همه بدانند كه انجا
گوريست  تو نيز بر گردنت صليبي بياويز
تا همه بدانند كه سينه ي توگورستان عشق من است

 
يه لحظه به دلخوشي هاي بچه گيامون فكر كنيم...!
 
دلخوشي هاي كودكانه
نگراني هاي كودكانه
مقصود من چيست؟
براي چه مي خندم؟
براي چه مي گريم؟
هر آنچه امروز مي ستانم حاصل چيست؟
ديروز يا فردا...!
براي ترك عادتهاي بدم فلك لازم نيست
من درسي گرفته ام سخت تر از فلك كردن
درسي دردناك و آموزنده
آري تجربه اي تلخ
پس سكوت نشانه چيست؟
علامتهاي مجهول
حرفهاي مبهوت
آغاز خوفناك و پاياني عجيب
فكرهاي آشفته
خوابهاي پريشان
حالي غريب
قلبي مايوس
نگاهي بي اميد
شهري ويران
خانه اي نگران
اشكي لطيف
از براي كيست
از براي چيست
پس قول فراموشي چه شد
بخواب و همه چيز را از ياد ببر
برخيز با فكري آزاد
و فراموش كن هر چه را در تو ريشه اي هرز دوانده است
آري گلم فراموش كن و بخواب به آرامي
و خواب كودكي هايت را ببين
 
دوستدار هميشگي شما


 

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت


یادت نره دوست دارم

زندگي خالي است ان را پر کن
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو
زندگي يک معادله است موازنه کن
زندگي يک معما است ان را حل کن
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن
زندگي يک مبارزه است قبول کن
زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن
زندگي يک سوال است ان را جواب بده
زندگي يک موفقيت است لذت ببر.
زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو
زندگي يک هديه است ان را دريافت کن
زندگي دعا است ان را مرتب بخوان
زندگي درد است ان را تحمل کن
زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي
برام دعا کنید

بگذار تا ترانه هایم هنوز هم بمیرند
در خلوط و تنهایی
بگذار برای کسی
کس نباشم هنوز

می خواهم من
سخت ترین جمله را نماد کنم

چیزی که گفتنش در این زمانه راحت است
دوستت دارم ها
بگذار تا به روزنه
دهن کجی کنم

به خستگی
به پا گرفتگی
به غم
به دلهره به اشک

مرا به باد ها سپرده اند
و در میان راه رو ها نوشته اند
که پنجره شکسته است

ولی کسی
به فکر بستن شکسته نیست
مرا شکسته اند

اثیم بودنم بهانه بوده است
اثیم بودنم فقط
بهانه است

خواب خواهم دید
خواب من خواب پرنده ای مهاجر است
خواب من مقدس است
چون درونش تو نماز می خوانی
چون درونش تو نماز می خوانی

اشكهايم

  نگاه هايم

  حرفهايم

  و سكوتم

  نه

  هيچ يك اثري نداشت

  همه بي اثر بود

  مي رود

  بدون نگاهي

  و من فكر مي كنم

  و به ياد مي آورم

  روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"

  نگاهي مي كنم

  من هستم

  اما او............

 

 

حرف آخر:خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که....خیالت آمد

عاشق همه سان مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده وشیدا بادا
با هوشیاری
با هوشیاری غصه هر چیز خوری
چون مست شدی هر چه بادا بادا

***
ساده می توان گفت
سخت می توان فهمید
باور نکردنی هم هست
و ساده می توان فراموش کرد
دوست داشتن را

***
خداوند بخشی است دست نیافتنی
عبور هر کلمه
عبور یک عمر است
می توانیم بهتر و کامل تر فکر کنیم
حتی اگر نمی خواهیم برای کسی تعریف کنیم

***
تمام من نا تمام کسی نیست
و نا تمام کسی
تمام من نخواهد بود

بیت های آخر را تنها خودم سرودم
برای یک قهرمان سوخته
شاید همان کسی که نور را با رنگ ها کشید
کسی که گیاه گونه شکل گرفت

من کسی را دیدم
که عکس نان را با چندشی عجیب می دید
مرگ را می بلعید
و ترانه ها را تنها شعار می دانست

تا کجای حرف هایم خوب بود

یک مرد که زیر بار فقر خم می شود
فقری کشنده و قوی
شاید کسی که سعادت نمی فهمد
با دست های بی شرمانه اش
با مشت هایش
این مرد را نشانه رفته است

یک انتها از حرف های من
چیزی است که من درون پیله ام خواهم نهاد
من پوست خواهم انداخت
و تنها تاریکی فهم پروانگی ام را دارد

مردم نمازشان را
از محراب ها بریده اند
مردم پر از تنفر و شکایتتند
اما کسی هنوز اینجا
شاید
به تنگ نیامده

هر صبح کسی که خورشید را کشیده است
با حالتی مقدس و
دستانی از لطافتی عریان
بر پوستم روشنی می بخشد

من صبح ها دوباره زنده می شوم


 ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر
ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور
همدم دور به من مثل تن من نزدیک
صاحب قصه ی میلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم
من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی
پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم
تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

ای مراقب چراغ نفس من در باد
نفست به شعر من جرأت عریانی داد
بال پرواز من در به در عاشق باش
چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

دست تو یاس نوازش در سحرگاه بهاری
ای همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داری
دست تو یاس نوازش در سحرگاه بهاری
ای همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داری
در کتاب قصه ی من معنی هر دل سپردن
خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم
من چه بودم نقش باطل قایقی گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل از عزیزان یا نگاری
بی نیاز از هر نیازی بی خبر از حیله سازی
با گناه پاکبازی باختن در هر قماری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم
من چه بودم شعله ی درد قصه ی خاکستر سرد
زخمی دنیای نامرد قصه ی چشم انتظاری
با من ویرانه از درد دست تو اما چه ها کرد
ای که با معنای دیگر عشق را آموزگاری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***
مي خورد بر سقف قلبم***
ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***
باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***
فكر آنكه با تو بودم***
با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***
گم شدن در خاطراتت****



 

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت


عشق

نمی دانم کدامین روی
نمی دانم کدامین بوی
نمی دانم کدامین سوی
مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد
و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی
زیر اشکهایم جان می سپردم
و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم
آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی
من در درون خود چیزی یافتم
چیزی که مرا خواند
چیزی که تو را راند
و مرا از آن خواب آشفته رهانید
نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد
و از این ذهن بی تابم تو را برد
خودم را برد
تمام هستی ام را برد
آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود
وجودی که تو فاتحش بودی
وجودی که تو عاشقش بودی
به یادت هست...!!!
آری بهترینم
در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد
صدایم مرد
نگاهم مرد
و من در بهاری نو شکفتم باز

                                                       

یه باغ گل رز با یه سبد ستاره میدم بهت ببر سر چهار راه بفروش سودشم نصف نصف

دوست داشتم جیگرتو بخورم اما حیف باید تا عید قربان سال دیگه صبر کنم!!

 
دستت رو بکن تو موهات .. یه تارش رو بگیر دستت .. همونو به یک دنیا نمی دم
 
میگی گل رو دوست داری ولی میچینیش... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟
 
به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان
 
درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد درقفس ماندم ولی صیادآزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم یادم نکرد
 
یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار برای بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند

************
هیچ می دانی چرا،چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

ـــ زانکه بر این پرده ی تاریک

این خاموش نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم،

و آنچه می بینم نمی خواهم

«سهم تو و من»

سهم تو
شوق دلم
مستي من
از نفس باور عشق
در نوازشگري خاطره ات
سهم من
آمدن حس نياز
اين اسارتگر بستان وجود
در پي جستن تصوير نهان
از گهر هم نفسي
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش آينه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر اين
مخمل گيسوي بلند
رخ ز مستي زده
تا پيچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پيچک عشق
دور اين قامت من
در پي تسخير دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نياز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز



 

نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت