
گلي به دستت مي دهم
تا دروازه اي به گلستاني بگشائي

آينه هاي موازي
دوست داشتنم را
وسعت مي دهند

دوست داشتني
چرا نمي شوم
در چشم ماهي ؟

عقربه که تند تر مي چرخد
دوست داشتنم
گر مي گيرد 
تلاش کن
دوستت بدارم

صداي بارش باران
نمي گذارد بگويم
دوستت دارم

از درخت دوست داشتن
اگر مي تواني
پيچک ترديد را جداکن

درخت تنهائيم را
با دوست داشتن
تزيين کردم

همه چيز گران و سخت شده
دوست داشتن فقط
ارزان است و ساده 
تا گل محمدي حسد نورزد
دوست داشتنت را
پنهان کردم

حس دوست داشتن
به قشنگي دوست داشتن نيست

تا دوستش نداشتم
ندانستم
که دوستش دارم

چون دوستت دارم
سخت ترين کلام
« دوستت دارم » گفتن است

دلت مي خواهد
دوست بداري يا دوستت بدارند
اگر مي خواهي دوست بداري
دوستت دارم 

عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی
نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


« عشق ما را با هم یکی کرد . پس چه کسی میتواند ما را جدا سازد؟
نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت








نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت

زندگي خالي است ان را پر کن
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو
زندگي يک معادله است موازنه کن
زندگي يک معما است ان را حل کن
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن
زندگي يک مبارزه است قبول کن
زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن
زندگي يک سوال است ان را جواب بده
زندگي يک موفقيت است لذت ببر.
زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو
زندگي يک هديه است ان را دريافت کن
زندگي دعا است ان را مرتب بخوان
زندگي درد است ان را تحمل کن
زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي
برام دعا کنید![]()
بگذار تا ترانه هایم هنوز هم بمیرند
در خلوط و تنهایی
بگذار برای کسی
کس نباشم هنوز
می خواهم من
سخت ترین جمله را نماد کنم
چیزی که گفتنش در این زمانه راحت است
دوستت دارم ها
بگذار تا به روزنه
دهن کجی کنم
به خستگی
به پا گرفتگی
به غم
به دلهره به اشک
مرا به باد ها سپرده اند
و در میان راه رو ها نوشته اند
که پنجره شکسته است
ولی کسی
به فکر بستن شکسته نیست
مرا شکسته اند
اثیم بودنم بهانه بوده است
اثیم بودنم فقط
بهانه است
خواب خواهم دید
خواب من خواب پرنده ای مهاجر است
خواب من مقدس است
چون درونش تو نماز می خوانی
چون درونش تو نماز می خوانی

اشكهايم
نگاه هايم
حرفهايم
و سكوتم
نه
هيچ يك اثري نداشت
همه بي اثر بود
مي رود
بدون نگاهي
و من فكر مي كنم
و به ياد مي آورم
روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"
نگاهي مي كنم
من هستم
اما او............
حرف آخر:خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که....خیالت آمد

عاشق همه سان مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده وشیدا بادا
با هوشیاری
با هوشیاری غصه هر چیز خوری
چون مست شدی هر چه بادا بادا
***
ساده می توان گفت
سخت می توان فهمید
باور نکردنی هم هست
و ساده می توان فراموش کرد
دوست داشتن را
***
خداوند بخشی است دست نیافتنی
عبور هر کلمه
عبور یک عمر است
می توانیم بهتر و کامل تر فکر کنیم
حتی اگر نمی خواهیم برای کسی تعریف کنیم
***
تمام من نا تمام کسی نیست
و نا تمام کسی
تمام من نخواهد بود
بیت های آخر را تنها خودم سرودم
برای یک قهرمان سوخته
شاید همان کسی که نور را با رنگ ها کشید
کسی که گیاه گونه شکل گرفت
من کسی را دیدم
که عکس نان را با چندشی عجیب می دید
مرگ را می بلعید
و ترانه ها را تنها شعار می دانست
تا کجای حرف هایم خوب بود
یک مرد که زیر بار فقر خم می شود
فقری کشنده و قوی
شاید کسی که سعادت نمی فهمد
با دست های بی شرمانه اش
با مشت هایش
این مرد را نشانه رفته است
یک انتها از حرف های من
چیزی است که من درون پیله ام خواهم نهاد
من پوست خواهم انداخت
و تنها تاریکی فهم پروانگی ام را دارد
مردم نمازشان را
از محراب ها بریده اند
مردم پر از تنفر و شکایتتند
اما کسی هنوز اینجا
شاید
به تنگ نیامده
هر صبح کسی که خورشید را کشیده است
با حالتی مقدس و
دستانی از لطافتی عریان
بر پوستم روشنی می بخشد
من صبح ها دوباره زنده می شوم

ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر
ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور
همدم دور به من مثل تن من نزدیک
صاحب قصه ی میلاد و هنوز و آخر
رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه
با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم
من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی
پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم
تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه
ای مراقب چراغ نفس من در باد
نفست به شعر من جرأت عریانی داد
بال پرواز من در به در عاشق باش
چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد
رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

دست تو یاس نوازش در سحرگاه بهاری
ای همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داری
دست تو یاس نوازش در سحرگاه بهاری
ای همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داری
در کتاب قصه ی من معنی هر دل سپردن
خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم
من چه بودم نقش باطل قایقی گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل از عزیزان یا نگاری
بی نیاز از هر نیازی بی خبر از حیله سازی
با گناه پاکبازی باختن در هر قماری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم
من چه بودم شعله ی درد قصه ی خاکستر سرد
زخمی دنیای نامرد قصه ی چشم انتظاری
با من ویرانه از درد دست تو اما چه ها کرد
ای که با معنای دیگر عشق را آموزگاری
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم
ای همدم ای مرحم ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم بی تو چه مینوشتم

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***
مي خورد بر سقف قلبم***
ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***
باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***
فكر آنكه با تو بودم***
با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***
گم شدن در خاطراتت****

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم کدامین روی
نمی دانم کدامین بوی
نمی دانم کدامین سوی
مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد
و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی
زیر اشکهایم جان می سپردم
و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم
آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی
من در درون خود چیزی یافتم
چیزی که مرا خواند
چیزی که تو را راند
و مرا از آن خواب آشفته رهانید
نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد
و از این ذهن بی تابم تو را برد
خودم را برد
تمام هستی ام را برد
آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود
وجودی که تو فاتحش بودی
وجودی که تو عاشقش بودی
به یادت هست...!!!
آری بهترینم
در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد
صدایم مرد
نگاهم مرد
و من در بهاری نو شکفتم باز
یه باغ گل رز با یه سبد ستاره میدم بهت ببر سر چهار راه بفروش سودشم نصف نصف

دوست داشتم جیگرتو بخورم اما حیف باید تا عید قربان سال دیگه صبر کنم!! 










«سهم تو و من»
سهم تو
شوق دلم
مستي من
از نفس باور عشق
در نوازشگري خاطره ات
سهم من
آمدن حس نياز
اين اسارتگر بستان وجود
در پي جستن تصوير نهان
از گهر هم نفسي
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش آينه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر اين
مخمل گيسوي بلند
رخ ز مستي زده
تا پيچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پيچک عشق
دور اين قامت من
در پي تسخير دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نياز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز

نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام به همه شما دوستان گلی که میاین و کلبه سرد منو با حظور گرمتون گرمش میکنین
نظر یادتون نره
فهرست اصلی
دوستان
دانلود نرم افزار و هر چی که دلت بخواد
آخه دل من
عکس
بام ایران
حرفهای من برای تو
گوش کن
عشق
دستخط یک گمشده
عشق
پرستو های عاشق
حرفهای دلتنگی
عشق جاویدان
وقتی خدا عشق را آفرید
غبار غم
دشتستان عشق
سوز تنهایی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY