وقتی دلم خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندم تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانم را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلم خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامم نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنم چون به گريه کردن عادت کرده ام !

 

وقتی دلم خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامم نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

گاه نگران میشوی که نکند آنقدر که انتظار داری تو را دوست نداشته باشم . عزیزم،دوستت دارم همیشه و همیشه بی هیچ قید و شرطی. هر چه بیشتر تو را میشناسم بیشتر به تو علاقه مند میشوم. همه احساسات من حتی حسادتهایم ناشی از شور عشق بوده است.
در پر شور ترین احساسم حاضرم برایت بمیرم.تو را بیش از اندازه ناراحت و آشفته کرده ام، ولی تو را به عشق قسم، آیا کار دیگری میتوانم بکنم؟
همیشه برای من تازه هستی. آخرین تبسم تو شاداب ترین و آخرین حرکات تو، زیباترین آنهاست.
تقدیم به کسی که بودنش دلیله بودنم شد و اگه یه روز نباشه دیگه زندگی هم
نیست
چون با بودنش زندگی معنا و هدف پیدا کرد
یه زندونی افتاده گوشه ی دیوار                     میگن میخواد بمیره با طنابِ دار
 
می خواد هر جوری شده بکنه بره                   شب و روز دنبال راهِ فرار
 
گفتن بهش از خوبیا رد شده                          حالا دیگه بدی رو بلد شده
 
گفتن بهش حدشو بریدن                              محکومِ به حبس ابد شده
 
حالا محکومه مرگم به جرم بی گناهی            می گیردت می دونم اگه کشیدم آهی
 
توی زندون چشمات ، من حبسمو کشیدم         نتونستم بمونم ، نفستو بریدم
 
گفتن بهش وقت مرگش نزدیکه                    می برنش وقتی هوا تاریکه
 
آویزونه بین مرگ و زندگی                      به بندی که مثل یه مو باریکه
 
این روزا هر چی می خواد بهش میدن          از اون دنیا قصه های خوب میگن
 
کاره همه دلداریه بیخوده                          از رو ترحم میگن و بعد میرن
 
اگه جونمو بگیرن روحم هنوزهمین جاست     واسه کابوس شبهات میام هرجا دلت خواست
 
دیگه پشت  میله نیستم توی زندون چشمات    دیگه منتی سرم نیست جنازم روی دستاس
 
کم غصه تو خوردم تو این چاردیواری        حالا حوصله واسه دیدنم نداری
 
کم سوختم پات ، کم بود واسه چشمات          آرزوش به دلم موند حتی یه ملاقات
 
                            محکومه مرگم به جرم بی گناهی
                           می گیردت می دونم اگه کشیدم آهی
 
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا ......


چیزی نگو قسم نخور تموم حرفات یه دروغه
 
کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه
 
چیری نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود
 
حس می کنم نبودی و بودنتم یه قصه بود
 
تو که مردی و این حرف آخره
 
بذار عشق تو از خاطرم بره
 
فکر می کردم قلبت مال منه
 
اما انگار صد شاخه می پره
 
اسمتو پاک کردم از تو دفترام
 
بی خودی قسم نخور دیگه سخته برام
 
تو را باور داشتم و می خواستمت
 
چرا آتیش کشیدی به همه باورام
 
کسی نگفت بهم من خودم دیدم
 
اما راستشو بخوای چیزی نفهمیدم
 
چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم
 
به جای گریه به حالت می خندیدم
 
شایدم واسه اینه که بی ارزشی
 
واسه همه عروسک نمایشی

تو که می گذری از این همه

 www.taranehhagroups.blogfa.com 

شب آمد دوباره
 
شب آمد، شب آمد دوباره
که سوسو زند هر ستاره
به دامان شبها  دو چشمم
کمی فرصت گریه داره
تو ای شب که مثل خود من
غریبی و تنها ترینی
دلت را گرفته سیاهی
خموشی و عشق آفرینی
نواها به دل کرده پنهان تویی
تو پرسوز و پررمز و رازی
بلا کش تویی، روح سرکش تویی
تو باید به فردا ببازی
 
آنکه دل داد و پژمرد و افسرد
حسرت روزگاران به جان بُرد
آنکه با آرزوهای بسیار
رنج یاران نامهربان برد
نواها به دل کرده پنهان تویی
تو پرسوز و پررمز و رازی
بلا کش تویی، روح سرکش تویی
تو باید به فردا ببازی
 
ای خدا خسته ام
ساز بشکسته ام
جز تاثر نوایی  ندارم
ای شَوَم رحمتی
تا که در فرصتی
همچو ابر بهاران ببارم


 

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت