بگو آخر من با تو چه کردم؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

گفتي که مرا دوست داري زندگيم زيبا شد
گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي
خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد
هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم
گفتم عاقبت يارم پيدا شد اندک اندک از کنارم دور شدي
نم نمک ديدم که ديگر مرا نميخواهي
نگو که غافل بودم دلت با ديگري آشنا شد
کم کم از من فرار کردي
نم نمک رميدي و رفتي
فهميدم که دلت ديگر از دلم جدا شد
آري درست حدس زده بودم
روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم از تو رها شد
بگو آخر من با تو چه کردم

که اينگونه مرا اسير کردي

آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

من تنهاترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام
من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم!
تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست .
من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ...
کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟
شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه...
ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم. 
 

دلم هميشه می خواست غزلی بگويم که اخرين بيتش..
آخرين پلک خواب الوده تو باشد....
امشب ولی می خواهم به جای حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم..
پلک که می زنی ورق ورق غزل تازه زاده می شود..
اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟
پلک بزن من غزل تازه می خواهم///.........
 

خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم
و از کنارنفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.
اگرشوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم
واگر صدای گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدارنمی کرد
و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...

*****************
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامعه ندر هیچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

میدونم که روزگارت پر از گلای وحشی
من یه شاخه شکستم می تونی منو نبخشی
تو یه سایبون امنی واسه بلبلای عاشق
منم اون اسیر موجا توی حسرت یه قایق
بدون اما عاشقت بود اونکه می گفتی دیوونه ست
آره دیوونگی داره اونکه خنده شم بهونه است

با لبات قهرم با چشات قهرم
نگام نکن با نگات قهرم
عاشقت بودم نفهمیدی
هی بهت گفتم هی تو خندیدی
زخم زبونت به دلم نشست
سنگ عاشقا سرمو شکست
یادمه یه روز مست و مستونه
داد زدم بیا بیرون از خونه
سنگ آخرو تو به من بزن
خندیدی گفتی برو دیوونه
وقتی که عشقو دیدی تو نگام
وقتی که اسمت اومد رو لبام
داد زدم یه روز توی کوچه ها
اینو بدونین همسایه ها
من دیگه دارم می میرم براش
خندیدی گفتی عاشقم نباش گفتی عاشقم نباش عاشقم نباش نباش

 
 

 

 
 
 

 

امشب هم آرزوي تو را دارم
و تو باز خفته اي
و باز آسمان تاريك است
و هوا هم ديگر سرد است
تا ديدار فردايمان راهي نمانده است
و من دارم مي سوزم
و كسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد
و باز آرزوي تو و دستانت را دارم
و دلم را تا ابد
تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت
در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند
به تو مي سپارم
و تو
نمي دانم

كه آن را زير پاهايت خواهي گذاشت...........؟؟؟؟!!!!!


من از کجا شروع کنم
وقتی سرآغاز ندارم
یک قلم و یک کاغذ و
یک درد همیشگی
نمیشه با نوشته ها
که همه دردها رو بگی
یه بغض خام توی گلوم
یک دنیا حرف نا تموم
آرزو ها پشت سرم
نگاه من به روبروم
حرفهای پر شکایتی
رو کاغذ های خط خطی
از من فقط مونده به جا
قلب پر از شکایتی
این کاغذای خط خطی
نامه دردای منه
جای پای اشک من
از گریه های نم نمه
غمی نشسته تو دلم
اشک چه زیبا شده باز
ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز
غم شکستن روبروم
که عاشقانه دیده ام
با اشک غزل شکفتم
با بغض غزل چیده ام
از کس گله نمیکنم
شکایت از دل منه
دلم هنوز در حسرت
یک آرزوی باطله
رفتن من حتمی شده موندمن بی حاصله

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ
يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند


لحظه هاي سخت تنها ماندنم

با تو يك دنيا قشنگي مي شود

با تو حتي خوابهاي تلخ من

يك بغل روياي رنگي مي شود

هيچ مي داني دلم اين روزها

بي تو دائم بي قراري مي كند؟

عصر بغض آلود و خيس جمعه ها

در فراقت سخت زاري مي كند؟

نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟

نامه اي از لحظه هاي انتظار

از ميان كوچه هاي تنگ دل

نامه اي از باغ سيب بي بهار

آسمان هم باز باريدن گرفت

مي نوازد چنگ باران را خدا

بوي خوب خاك و عطر ياد تو

مي كشد تا شهر رويايت مرا  

كاش در اين لحظه هاي تلخ درد

شانه هايت تكيه گاه گريه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه هاي كهنه اش را مي ربود!

چشمهاي خيس من در يك اميد

قلب من در آرزوي وصل توست

سوخت باغ هستي ام در اين خزان

خوب مي دانم بهاران فصل توست!  

 
 
 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت