بگو آخر من با تو چه کردم؟![]()
گفتي که مرا دوست داري زندگيم زيبا شد
گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي
خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد
هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم
گفتم عاقبت يارم پيدا شد اندک اندک از کنارم دور شدي
نم نمک ديدم که ديگر مرا نميخواهي
نگو که غافل بودم دلت با ديگري آشنا شد
کم کم از من فرار کردي
نم نمک رميدي و رفتي
فهميدم که دلت ديگر از دلم جدا شد
آري درست حدس زده بودم
روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم از تو رها شد
بگو آخر من با تو چه کردم
که اينگونه مرا اسير کردي
آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......

من تنهاترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام
من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم!
تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست .
من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ...
کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟
شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه...
ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم.
دلم هميشه می خواست غزلی بگويم که اخرين بيتش..
آخرين پلک خواب الوده تو باشد....
امشب ولی می خواهم به جای حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم..
پلک که می زنی ورق ورق غزل تازه زاده می شود..
اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟
پلک بزن من غزل تازه می خواهم///.........
خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم
و از کنارنفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.
اگرشوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم
واگر صدای گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدارنمی کرد
و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...
*****************
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامعه ندر هیچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

میدونم که روزگارت پر از گلای وحشی
من یه شاخه شکستم می تونی منو نبخشی
تو یه سایبون امنی واسه بلبلای عاشق
منم اون اسیر موجا توی حسرت یه قایق
بدون اما عاشقت بود اونکه می گفتی دیوونه ست
آره دیوونگی داره اونکه خنده شم بهونه است
با لبات قهرم با چشات قهرم
نگام نکن با نگات قهرم
عاشقت بودم نفهمیدی
هی بهت گفتم هی تو خندیدی
زخم زبونت به دلم نشست
سنگ عاشقا سرمو شکست
یادمه یه روز مست و مستونه
داد زدم بیا بیرون از خونه
سنگ آخرو تو به من بزن
خندیدی گفتی برو دیوونه
وقتی که عشقو دیدی تو نگام
وقتی که اسمت اومد رو لبام
داد زدم یه روز توی کوچه ها
اینو بدونین همسایه ها
من دیگه دارم می میرم براش
خندیدی گفتی عاشقم نباش گفتی عاشقم نباش عاشقم نباش نباش
| |
|
امشب هم آرزوي تو را دارم لحظه هاي سخت تنها ماندنم با تو يك دنيا قشنگي مي شود با تو حتي خوابهاي تلخ من يك بغل روياي رنگي مي شود هيچ مي داني دلم اين روزها بي تو دائم بي قراري مي كند؟ عصر بغض آلود و خيس جمعه ها در فراقت سخت زاري مي كند؟ نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟ نامه اي از لحظه هاي انتظار از ميان كوچه هاي تنگ دل نامه اي از باغ سيب بي بهار آسمان هم باز باريدن گرفت مي نوازد چنگ باران را خدا بوي خوب خاك و عطر ياد تو مي كشد تا شهر رويايت مرا كاش در اين لحظه هاي تلخ درد شانه هايت تكيه گاه گريه بود كاش لبخند قشنگت از دلم غصه هاي كهنه اش را مي ربود! چشمهاي خيس من در يك اميد قلب من در آرزوي وصل توست سوخت باغ هستي ام در اين خزان خوب مي دانم بهاران فصل توست!
| |
نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام به همه شما دوستان گلی که میاین و کلبه سرد منو با حظور گرمتون گرمش میکنین
نظر یادتون نره
فهرست اصلی
دوستان
دانلود نرم افزار و هر چی که دلت بخواد
آخه دل من
عکس
بام ایران
حرفهای من برای تو
گوش کن
عشق
دستخط یک گمشده
عشق
پرستو های عاشق
حرفهای دلتنگی
عشق جاویدان
وقتی خدا عشق را آفرید
غبار غم
دشتستان عشق
سوز تنهایی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY