من از سياهي چشمانت
كه آن را انتهائي نيست
مي ترسم
هر چند معصومي
هر چند گفتم عاشقت هستم
هر چند تو هم گفتي دوستم داري
هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد
هر چند و هر چند...
اما..اما باز هم مي توانم
مي توانم به سياهي چشمانت
به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم
چه تضميني ست مرا؟
به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من
وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟
آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد
يا جادوگري بد در كمين باشد
كه به سحرش به شك و ترديدم كشد
و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد


من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم
من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند

www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com

فراموش کردن بزرگترین نعمتیه که خدا به آدم داده تا بتونه شادتر زندگی کنه.

ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا نمیشه یا شایدم نمی خوایم که خیلی از اتفاقات غم انگیز زندگیمو رو فراموش کنیم و راحت و بی خیال زندگی کنیم.

درگیر کردن زندگی با خاطرات تلخ زندگی رو تلخ میکنه؛اما ما به اسم تجربه یا هر بهونه دیگه نمیخوایم از زندگیمون بندازیمشون بیرون.

باور کنیم که وقتی یک اتفاق بد برامون میافته؛روح زندگیمون زخم میشه؛که بعضیاش کامل خوب میشه و جای بعضیاشم واسه همیشه میمونه.اما اگه فراموش نکنیم این

زخما هر از گاهی سر باز میکنه و اگه بهش نرسیم؛عفونت می کنه و تب و بعدشم مرگ؛این همون افسردگیه.اگه شاد زندگی نکنیم باید به آفریدگارمون جواب پس بدیم؛قبول کنیم که زمان میگذره؛چه با شادی چه با غم؛آخر کار هممونم خاک.

پس غصه ها رو فراموش کنیم و زندگیمونو از همین لحظه بسازیم و ًًًلحظه به لحظه ًبسازیمو شاد زندگی کنیم تا همه زخمامون خوب شه.

www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com

حلالم کن اگه با تو نبودم اونکه میخواستی
حلالم کن اگه لبهام نگفتن حرفی از راستی
ببخش بر من بدیهامو
ببر از یاد این نامو
حلالم کن که شاید چشم گریونم نبینه صبح فردا رو
بمیره امشب و دیگه نبینه عشق و رویا رو......

--------------------------------------------------
مسافرم دیگه نرو
توی جاده ی جدایی دیگه اینجوری ندو
مسافرم خسته شدی بیا پیشم
برای تو همیشه بازه آغوشم...........

--------------------------------------------
مثل یک معجزه یک خواب
مثل آبی بودن و آرامی آب
مثل لذت مثل عزت مثل آواز
مثل خورشید مثل امید مثل پرواز
مثل یک معجزه،یک خواب آمدی
آمدی در لحظه های سرد و بیتاب آمدی.....

 

ترسم زبیدادت شبی مستانه ساغر بشکنم

بیگانه گردم از وفا عهد تو دیگر بشکنم

دلرا چو جام لاله ای بیرون کشم از سینه ام

این دشمن دیرینه را با دیده ی تر بشکنم

چون شعله ی اتش شوم سوزان شوم سرکس شوم

عهدی که بستم از وفا می ترسم اخر بشکنم

همچون گلت پر پر کنم چشمت پر از گوهر کنم

از دردو حسرت عاقبت ان روی چون زر بشکنم

با چشمهای دل سیه در سینه ها غوغا کنم

با شور و شعر و خنده ها بازار گوهر بشکنم

ریزم بروی شانه ها گیسوی همچون خرمنم

قامت قیامت سازم و غوغای محشر بشکنم

می بارقیبانت زنم صد شعله بر جانت زنم

اخر دل رسوای تو چون شاخ بی بر بشکنم

از رشگ مجنونت کنم از غصه دل خونت کنم

اری همای عشق را باید شبی پر بشکنم

 


 

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت