اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك
" تو "
خلاصه شده ،
اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .
غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،
بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .
آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...
و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .
و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...

بگو به من روزهای روشن رفت کجا
چرا صداقت شود جدا
از روزی که رفت از یاد
قاصدک امید رفت بر باد
همه دیگه محروم از دل شاد
گلها شود همش از جنس سنگ
صدای بی کسی توی دل پیچید مثل زنگ
گفتن عشق شوده سیاه رنگ
پس به همه عاشقا زدیم چنگ
گفتن ایمان هستش ننگ
همه قدم زدیم توی شهر فرنگ
سوخت همه نهالهای سبز و قشنگ
با نفس وجود کردیم جنگ
دیگه نشنیدیم ندای سرنوشت
جهنم ساختیم از یک بهشت
ننگ و خواری ساختیم از سرشت
گل نو شکفته شود ای سرشت
همه سیراب از دریاهای شور
چشمای تاریک بدون نور
مردها نامرد بدون غرور
به امید یاری رسون کنه ظهور
با دستهای خودمون فردا رو کردیم توی گور


امشب به سوگ ارزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم...
امشب شمع حسرت ارزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...
امشب براي مرگ ارزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...
كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي امد...
كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال ارزوهايم را ورق ميزدي ...
اما...اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست....
 هر گاه دفتر محبت را ورق زدي ...هر گاه در زير پايت صداي خش خش برگ ها را احساس كردي...هر گاه ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خا موش ديدي ...براي يك بار در گوشه اي از ذهن نه با زبان بلكه از ته قلب بگو: يادش بخير......
زخمهاي عشق و ابرهاي پرباران
آشنايي ها چه زود رنگ خاكستري گرفت
و جاده تن خسته تر از هر دوي ما به امتداد خويش مي نگرد
ميداني همسفر سهم من از روزگار شايد تبسمي كوتاست
و من به خود جفا ميكنم كه اين لبخند ساده را نيز از خود ميرانم
كاش روزي فرا مي رسيد كه خستگي را ه را از تن به در مي كرديم
تو بگو ناشكيبايي ام را بر شانه هاي كدامين مهربان ببارم؟
تو بگو بغض خيس چشمانم را بر گونه هاي خيس كدام دريا ببارم؟
هنوز ردپاي مبهمي از زخم عشق در  سينه ام مي سوزند
هنوز هم به دنبال اويي ميگردم كه سالهاست گمشده است
سالها پيش دردي عميق مرا در خويش تبخير كرد
 و امروز به ابرهاي پرباران رسيدم
واژه ها پر معنا
جمله ها بي معنا
اين چه احساس غريبي ست
اين چگونه عادتيست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند
چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند
وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند
ساده و با رزش اند
مثل يك گوهر كم ياب
توي مشت گرم خواب
نه كنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پاي نور فانوسهاي شب
در مسير حرف عشق و زندگي
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند
تو اين دوران غريب
ولي در عالم احساس بزرگ شاعري
توي لحظه هاي باراني
در كنار واژه ها
حفظ ارزشها هميشه ارزش است
بي حضور واژه ها
ارزشي هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را  
...................................
اما نمی شود

دلتنگ باتوبودنم امانمی شود
بغضی نشسته توی دلم وانمی شود
چشمت هزارجمله به من گفت.ناب ناب
چشمت هزارجمله که معنا نمی شود
این هم قلم.دوبال برای خودت بکش
یامی شودکه پربکشی یانمی شود
هی فکرمیکنم که غزل دست وپا کنم
دستم به احترام قلم پانمی شود
خانم اجازه بوی مرامی دهی ولی
من مانده ام چرامن وتو مانمی شود؟
من درکلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه
وقت مرورآب وبابانمی شود
خانم اجازه من بلدم بخشتان کنم
خورشید. نه. ستاره. نه. اینهانمی شود
خانم اجازه روی لبم بود.غیب شد
مهتاب. نه. نسیم. نه. ای وا نمی شود
من گریه ام گرفته. به من صفرمی دهید
فرداجواب می دهم.آیانمی شود؟
فردا ولی به میمنت چشم های تو
مهمانی است نوبت املا نمی شود
فردا دوباره نام تورابخش می کنم...
فردا دوباره بغض دلم وا
نمی شود 


 

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت